رضا قلى خان ( هدايت )
703
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
آب كور و نان كور ايشان بدند ناصرخسرو علوى كفته چو سال سفله بديد آمد و زمان نانكور نانمش بنون موقوف و ميم مفتوح چيز ناديده را كويند و در فرهنكها بمعنى بيراهى كردن آوردهاند اما شاهدى مشاهده نشده نانكش به سكون نون دويم و كسر كاف رشيدى بمعنى ون آورده كه آن را بن نيز كويند و كفته خسته انحضرا عربى آنست و خطاست بنون نيست بياست و بمعنى بن و سبك هر دو مىآيد و كفتهاند زان حته خضرا خور كر روى سبكروحى زان هركه خورد بكجو بر سيخ زند سى مرغ نانو بر وزن بانو خوانندكى كه زنان در وقت جنبانيدن كاهواره اطفال كنند تا بخواب رود چنان كه كفتهاند آن نهبينى كه طفل از بانو * كيرد آرام چون زند نانو شيخ آذرى طوسى كفته تا خواب رود خصم تو بر بستر جاويد * در مهد سقر مىزندش هاويه نانو مخفف نانوا نيز دانستهاند ناينوشان بمعنى ناكاه و غافل و پنجر آمده در اصل ناشنيده يعنى بىاطلاع و خبر زيرا كه نيوشيدن بمعنى شنودن و شنيدنست نامبشين بكسر ميم و فتح با نام ذات را كويند بدانكه نام پاك يزدان يكتا بر سه كونه است چه اطلاق بر ذات يا باعتبار امر عدمى است و آن را اسم ذات كويند مانند پاك كه در عربى قدّوس است يا باعتبار امر وجودى است كه تعقّل او موقوف بتعقّل غير نيست آن را اسم صفت كويند مثل زنده كه به عربى حىّ خوانند يا باعتبار امر وجوديست كه تعقل آن موقوف بر تعقل غير است و آن را اسم فعل خوانند چون آفريننده و به عربى خالق كويند و نام زابى يعنى نام صفتى چون دانا و توانا و امثال آن ناو بر وزن كاو جوى آب و كشتى و بطريق استعاره هر چيز دراز را كويند كه ميان آن كو باشد يعنى تهى و خالى و ناخدا در اصل ناو خدا بوده يعنى صاحب كشتى ابن يمين كفته كذشتم بناكام ار بحر جود * روان برد و رخ از دو چشم دو ناو و در مجمع الفرس سرورى چوبك پشت و آنچه كندم بدان از دول در آسيا رود حكيم سنائى كفته از براى دو مسير روغن كاو * معده چون آسيا كلو چون ناو بمعنى چوب كاواك كه در بعضى مواضع آب از آن به شوره آسيا ريزد شيخ عطار كفته در تحيّر طفل مىزد دست و پا * آب مىبردش بنا و آسيا و قمرآب كه از سفال سازند و بيكديكر وصل كنند كه آب در آن جارى شود و جائى كه در آن كذارند ناودان كويند و آن را ناويدان نيز كويند حكيم سنائى كفته روز و شب كاه و بيكه اين باران * غافل از راه آب ناويدان ناور بر وزن داور بمعنى ممكن كه در برابر واجب تعالى است ناوران ممكنات را كويند كه جمع ناور باشد ناور فرتاش بمعنى ممكن الوجود چه ناور بمعنى ممكن مذكور شد و فرتاش بمعنى وجود است ناورد بفتح واو بمعنى جنك و بيكار خاقانى كفته يا بنده چه كينه است كردون را * با پسته عقاب را چه ناورد است جمال الدين اشهرى كفته عالم پر از مردى تو * رستم بناوردى تو بر دعوى فردى تو آثار تيغ تو كوا ناوردكاه بمعنى جاى جنك و محل پيكارست و آن را آوردكاه نيز كويند ناوك بفتح واو نوعى از تبر باشد و كويند آلتى است ميانخالى كه تير ناوك را در ميان آن كذاشته مىاندازند كه راست رود فرخى در صفت جلادت و شجاعت امير آياز اويماق محبوب سلطانمحمود كفته امير جنكجو آياز اويماق * دل و بازوى خسرو روز پيكار اكر بر سنك خارا برزند تير * بسنك اندر نشيند تا بسوفار برون پر انداز نخجير ناوك * من اين صد بار ديد ستم نه يك بار ناووس همان ناؤس است كه با همزه كذشته ناوه به وزن ساوه چوب كوتاه ميانخالى كرده كه بدان خاك و كل كشند و كار كنند به همه معانى مذكور شده ناويدن بمعنى خراميدن و خميدن و ناليدن و پينكى و خواب مولوى كفته چو مست هر طرفى مىفتى و مىناوى * چو شب كذشت كنون نوبت دعاست مخسب ناويژه خالص و ناپاك و مغشوش بخلاف ويژه كه بمعنى خالص و خاصّه و پاك و صاف آمده ناهار كرسنه از ديركاه چيزى نخورده در آهار تحقيق شده ناهد و ناهيد نام مادر اسكندر و نام زهره است و كفتهاند كه ناهيد لغت پارسى نيست و نام زهره بپارسى پريدخت و هيدخت مىباشد ناى بمعنى سازونى و قلعه كه مسعود سعد در آن سى سال محبوس بوده مرقوم شده و بمعنى فخر و مباهات نيز آمده و نائيدن